آهیانه

ساکن اقیانوس آرام

آهیانه

ساکن اقیانوس آرام

سه هزار و صد و هیوده!

بچه که بودم بیستو دو بهمن و تاریخای انقلابی به مامانم گیر می دادم که تو اون روز کجا بودی، تو چی کار میکردی؟ تو تو تشییع جنازه ی امام کجا بودی و اینا! بعد حساب میکردم که تو روزای انقلاب چند سالش بوده مجرد بوده یا بابا رو دیده، یا مثلا سال ۶۸ که باردارم بوده. مامانم همیشه حرفای کلی و جمعی میزد، اینکه همه تو خیابون بودن، زنها لقمه نون پنیر درست میکردن ، اینکه با بچه های کوچیک خاهرش همه با هم تو تظاهرات بودن ولی فقط همین ؛ چیزای کلی و همگانی؛ انگار اون روح جمعی حتی خاطره ها رو تسخیر کرده بود! برا همین بعضی وقتا برام مهمه یه چیزی از جنس همون روزا بگم! که بعدن فقط یه خاطره ی کور و کلی نباشه!

اینکه پنجشنبه از خاب بیدار نشده سوار هواپیما شدم، شاید برگشتن یهویی مون چیزایی و عوض کرد، عصر از خاب بیدار شدم و دیدم میم‌چه رفته بیرون، برگشتنش بوی دود سطلای سوخته رو میداد!

فردا قبلِ رفتنش رفتیم سوختگی های شهرو تماشا کردیم؛ خونه های مردم، مغازه‌ها، دو تا مسجد که سمت صادقیه آتیش گرفته بودن؛ چه طنز تلخ و عجیبی؛ انگار ابراهیمو تو آتیش بندازی! گریه مون گرفت! نمی دونم مامانم دیگه برای چیا گریه کرده ولی این چند روز ما خیلی گریه کردیم!  برای قبلنا، برای بعدنا، برای خیابونا، برا شعارای کوتاهی که با اسپری به " جلوبندی" تغییرش داده بودن و بوی حماقت می داد! 

پنجشنبه که هنوز فیلیمو وصل بود از هال صدای " پاپاترول" میومد از پنجره اتاق صدای شعار! نمیدونم کدوم همسایه ی کور رو پشت بوم ما داد میزد که دلمو میلرزوند، برا اونم گریه کردم! این همه نازک دلی از سالی که میگذره خیییییلی دور ه ولی جز گریه چی کار میتونستم بکنم؟! برگشتم تو هال و از اینکه فهمیدم تماس تلفنی م قطع شده توی دلم خالی شد، تا دو منتظر شدم تا بوی دود و بغل کنم و خیالم راحت شه برگشته خونه!

اون شب تو اون درگیریا ۳۱۱۷ نفر از این دنیا رفتن؛ تا اینجاش یه جمله خبریِ ساده و بی هویت ه، نگرانی و اضطراب مامانا، عاشقا، امیدوارا، گریه ها بهش معنی میده!

  • Pacific ocean

یه مدلی از بی خیالی هست که بی خیالیِ الکی نیست؛ بی خیالی ِ بعد از خیلی گریه کردنه!

 بی خیالی بعد از خیلی مضطرب بودن،بعد از روزها بیدار شدن از جوشیدن ِ اسید معده، پقی زیر گریه زدن با دیدن حتی تبلیغای تلویزیون، با حرص و از ته دل خوندن با آهنگ های دادی و شاکی و خداحافظی!

این بی خیالی و سکوتِ بعد از خیلی خیلی اهمیت دادنه!

این مدل بی خیالی تیر خلاص ه، بعدش تا مدتهای طولانی دیگه هر چی شد، شد! دیگه همه چیز بی معنی میشه، بی هویت، بی اعتبار، خاکستری، دیگه چیزی خوشحالت نمیکنه، به وجدت نمیاره، شاد که هیچی حتی چیزی غمگینت نمیکنه، نه اونقدر غمگین که گریه کنی! یه دفعه بی حس میشی، انگار مُردی!

بعضی وقتا گذشتن خیلی روز درستش میکنه،بعضی وقتا دیدن آدمای خیلی دور و خیلی عزیز،بعضی وقتا فاصله کرفتن طولانی از چیزا و آدما، بعضی وقتا وصل شدن به هویت معنوی، دعایی ذکری زیارتی چیزی: اما بعضی وقتا ام هیچی درستش نمیکنه،  گذشته از اینکه چرا و چطور بی خیال شدی یه شیطان اونجا تو چاه بی خیالی نشسته و بهت میگه دیگه نرو بیرون همینجا بمون، میگه حالا بی خیال، میگه بیرون دوره، شلوغه، بیش از حد روشنه! 

بعد یهو نگاه میکنی میبینی شدی یه بی حوصله ی بد عنق، بی سلیقه، بی نظم، بی خیال!

همین دیگه! میخام بهت بگم حواست باشه بیای بیرون، اونجا نمون، اینجا دوره ولی راه بیفتی میرسی! اینجا شلوغ و گرمه! اینجا روشنه! می دونم سخت گذشته ولی دیگه گذشته، برگرد، بلند شو، دوباره خودت باش، به جزئیات اهمیت بده! تو برای یه چیزی به دنیا اومدی، اون چیزو پیدا کن و ادامه بده! حتی اگه دیگه چهل سال ت شده!

  • Pacific ocean

.

در تشییع جنازه ی شهدا شرکت کردم، فارغ از اینکه چه کسی و با چه قصه ای در تابوت خوابیده باشد ، مرگ ؛ چهل سالگی م را طوری احاطه کرده است که باید در این تشییع جنازه هم میبودم، گریه میکردم و مردن را برای دخترم طوری توجیه میکردم و توضیح میدادم که شب قبل از خواب با سوال های عجیب و هیولایی مواجه نشوم.

  • Pacific ocean

 

.

هفت سالم که بود او مردی بلند بالا و باریک شده بود. اوایل سی سالگی را میگذراند و چهره ای جذاب و مهربان داشت. با ریش و موی سیاه و چشمانی پر شور. موهای پیشانی ش هنوز نریخته بود و عصرها که از کوچه می گذشت ما را می دید که نزدیک ِ باغ انار با بچه های دیگر لی لی و دمپایی-بازی می کنیم میدویدیم سمتش و او همینطور که راهمان می انداخت سمت خانه برایمان از چرخی ِ توی کوچه فالوده می خرید. بعضی وقت ها هم جلوی موتورش سوارمان می کرد و می برد دورتر, تا از سر خیابان شیرینی بخریم یا کمی سنگدان مرغ که برخلاف اسمش لذیذترین غذای کودکی من است. جمعه ها که خانه بود با پسر ها فوتبال بازی می کرد و زیر پله آهنی های حیاط برای من و دختر های دیگر خانه می ساخت. مهمترین چیزی که همه ی خاله بازی ها احتیاج دارند. یک بار هم برایم از روی درخت انجیر یک گنجشک گرفت. آرام گذاشتش توی مشتم. من دو تا دستم را محکم چسبانده بودم به هم و تاپ تاپ قلب گنجشک را در میان انگشتهایم حس می کردم.

.

                                                

.

از آن روزها خیلی گذشته است. آن موهای سیاه سفید شده اند. آن چهره ی کشیده چروک شده است و آن نگاه پرشور, رام تر و بسیارنافذ شده است. ناخودآگاه دور شده بودیم. درونگرا و ساکت, گرفتار زبان نافهمی ِ نشئت گرفته از شکاف بین نسل ها. بعد پارسال ماه رمضان در گیرو دار آن اتفاق تلخ یک بار ناگهان بغلم کرد و برایم غصه خورد. نگرانی, استیصال و سردرگمی در این رفتارش مشهود بود اما همه ی نگرانی های من آنجا ذوب شد و قدرت و اطمینان در دلم جوانه زد. دیدم این مرد حتی اگر بمیرم پشت من ایستاده و مراقب من است.

چند روز پیش توی هال دراز کشیده بود و داشت اخبار می دید. من هم دم اپن آشپزخانه بودم و داشتم بساط نهار را آماده می کردم. آقای حیاتی هم داشت درباره ی روز پدر و عید و اعتکاف حرف می زد. دیدم چه کار مزخرفی کردم که توی اینستاگرام روز پدر را تبریک گفته م در حالی که می دانم او هرگز پیام تبریکم را در آنجا دریافت نمی کند. بهش گفتم : میدونی بابا تو برا من خیلی زحمت کشیدی. توی دلش طوری قنج رفت که نگاهش برق زد. میخواستم بعدش بگویم مرسی یا هر جمله ی کوچک دیگری که حاوی تشکر من باشد. ولی او بلافاصله گفت ممنونم! پدرها خیلی راضی و کم توقع اند. فقط میخواهند ما موفق و قدرشناس باشیم. و هفت سالگیمان را فراموش نکنیم...

.

پ.ن) قرار بود این یادداشت درباره ی همه ی مردهای خوب زندگیم باشد که نشد هرچند خاطراتی عمیق و گرم را زنده کرد...

پ.ن) چه خوب که خاطره داریم ما... 

.

  • Pacific ocean

به نام خدا.

بی خود نیست که, دلت باید سوخته باشد تا بفهمی. باید بسوزی تا اختیار را درک کنی. قلبت که شعله بکشد هزار راه پیش پایت باز می شود که نشده اند... مدام فکرش را می کنی که چرا فلان نشد و بیسار شد چرا اینطور نبود و آنطور بود... چرا و چرا... بعد دنبال مقصر می گردی دنبال دروغ ها و دروغگوها. و در هر "دنبال مقصر گشتن" ی و در نفس وجود مقصر , اختیاری پنهان است. کسی در یک آن تصمیم گرفته است تو دلت بسوزد. کسی تصمیم گرفته است. و این تصمیم خواه از سر ِ بدخواهی ِ آشکارش باشد خواه اثر وضعیِ لقمه ای حرام یا ذات ِ فاسد شده اش, تصمیمی ست از سر ِ اختیار که نه هیچ ذاتی پلید متولد شده و نه هیچ قلبی بدخواه. 

دلت که بسوزد یاد میگیری اختیاری هست چنان که پیش تر هم بوده. یاد میگیری مقصر خودت بودی یا دیگران, فرمان را دست بگیری و پای زندگی ت بایستی. یاد میگیری بزرگ شوی و صبرکنی حتی اگر با آدمهای حقیر طرف باشی. 

.

.

.

پ.ن اول) خدا حواسش به همه چیز هست, بی دلیل دل نمی سوزاند...

پ.ن. دوم) به پاییزِ عزیز و پریشان خوشآمد میگویم که امسال هم برگشت و بهانه ی آشفتگی های ما شد...

.

  • Pacific ocean

 + خدایا دستم به دامنت...

.

.

.

بهار

پ.ن) "قانون کورِ را ضیه"

.

  • Pacific ocean

به نام خدا.

(( آرام دراز کشیده باشی کنارش. و افتادنش را نگاه کنی. کبود شدنش را. مچاله شدنش. سیاه شدنش. له شدن انگشت هایش... مثل قبل تر ها که آرام دراز می کشیدی و نفس کشیدنش را نگاه می کردی. بالا رفتن ِ آرام ِ شانه ها و قفسه ی سینه، و پایین آمدنش. و تاریکی های زیر چشم، آن طرف تر. جنین شده گوشه ی تخت. تنها زن ِ همه ی دوران هایت...

آرام دراز کشیده باشی کنارش و دستهای پر نور ِ کوچک ش را بگیری توی دستهایت. و سرما تا مغز استخوانت تیر بکشد و بسوزاند. آرام دراز بکشی و کاری نکنی. بخواهی کتت را دربیاوری بکشی رویش. پلیورت را. حتی پیراهن ِ تن ت را... و جز نگاه کردن کاری برنیاید از دستت...

آرام دراز بکشی کنارش. و مثل هیچ وقتی نباشد. مرده باشد. تنش کوفته و کوبیده شده باشد. استخوانهایش نرم. در خودش فرو رقته و در خودش گره شده. توده ای کبودی شده باشد. صورتش پیچیده در موهای سیاه ِ بلندش. صورت ِ بی رنگش. هیچ کس حق ندارد مردی را در این شرایط پیدا کند...

 و کسی ناگهان پیدایت کند. کشفت کند. بفهمد که تو این گوشه کسی را از زیر ِ آوار بیرون کشیده ای و خیره ش مانده ای. بترسد که نکند مرده باشی. بیاید و جمعت کند. تو هم عزیزت را در آغوش بکشی تا موهایش را هنوز هم کسی جز تو نبیند. موی سیاه، صورت سفید، کبودی ِ زیر چشمها... ))

 

                   

 

پ.ن : آدم ها حق دارند گوشه ای از زندگی شان را برای خودشان نگه دارند. پنهانش کنند و به هیچ کس هم بروزش ندهند. آدم ها حق دارند بعضی وقت ها احساس و استعداد و ارادت شان را پنهان کنند و در قلب هایشان محفوظ دارند. آدم ها حتی حق دارند بعضی وقت ها چیزهایی بنویسند که نخواهند منتشر شود... خدا خیلی مهربان است که به انسان قلب داده تا چیزهایی را در آن – فقط برای خودش - پنهان کند.

پ.ن : "سرمای درون" عنوان شعری از احمد شاملو ست.

 

 

  • Pacific ocean